Dataset Viewer
Auto-converted to Parquet Duplicate
Poem
stringlengths
42
7.26k
چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت ط...
سلام علیکم اهل بیت کرامة و مقصد محتاج و مأمن خائف
گهی کاندر بلا مانی ... ... ... خدا خوانی چو بازت عافیت بخشد سر از طاعت بگردانی
جامه کعبه را که می بوسند او نه از کرم پیله نامی شد با عزیزی نشست روزی چند لاجرم همچنو گرامی شد
بد اندر حق مردم نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحب‌خرد که بَد‌مرد را خصمِ خود می‌کنی وگر نیک‌مردست بد می‌کنی تو را هر که گوید فلان کس بد است چنان دان که در پوستین خوَد است که فعل فلان را بباید بیان وز این فعل بد می‌برآید عیان به بد گفتن خلق چون دم زدی اگر راست گویی سخن هم بدی زبان کرد شخصی به غیبت دراز بدو گفت داننده‌ای سرف...
چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چون قمر فرو برده دندان به لبهاش در چنان تنگش آورده اندر کنار که پنداری اللیل یغشی النهار مرا امر معروف دامن گرفت فضول آتشی گشت و در من گرفت ط...
یکی پیش داود طائی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق به کار آید امروز یار شفیق برو زآن مقام شنیعش بیار که در شرع نهی است و در خرقه عار به پشتش در آور چو مردان که مست عنان سلامت ندارد به...
شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال نه طیبت حرام است و غیبت حلال!
عَضُد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهادِ پدر دور بود یکی پارسا گفتش از رویِ پند که بگذار مرغانِ وحشی ز بند قفس‌های مرغِ سحر‌خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست؟ نگه داشت بر طاقِ بُستان سَرای یکی نامور بلبلِ خوش‌سُرای پسر صبحدم سویِ بستان شتافت جز آن مرغ بر طاقِ ایوان نیافت بخندید کای بلبلِ خوش‌نفس تو از گفتِ خود مان...
یکی ناسزا گفت در وقتِ جنگ گریبان دریدند وی را به چنگ قفا‌خورده عریان و گریان نِشَست جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست چو غنچه گرت بسته بودی دهن دریده ندیدی چو گُل پیرهن سراسیمه گوید سخن بر گزاف چو طنبور بی‌مغزِ بسیار‌لاف نبینی که آتش زبان است و بس به آبی توان کشتنش در نَفَس؟ اگر هست مرد از هنر بهره‌ور هنر خود بگوید نه صاحب‌ه...
یکی خوب‌خلقِ خَلَق‌پوش بود که در مصر یک‌چند خاموش بود خردمند مردم ز نزدیک و دور به گِردش چو پروانه جویانِ نور تفکّر شبی با دلِ خویش کرد که پوشیده زیرِ زبان است مرد اگر همچنین سر به خود در‌بَرم چه دانند مردم که دانشوَرم؟ سخن گفت و دشمن بدانست و دوست که در مصر نادان‌تر از وی هم‌اوست حضورش پریشان شد و کار زشت سفر کرد و بر...
تَکِش با غلامان یکی راز گفت که این را نباید به کس باز‌گفت به یک سالش آمد ز دل بر دهان به یک روز شد منتشر در جهان بفرمود جلّاد را بی‌دریغ که بردار سرهای اینان به تیغ یکی زآن میان گفت و زنهار خواست مکُش بندگان کاین گناه از تو خاست تو اوّل نبستی که سرچشمه بود چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟ تو پیدا مکُن رازِ دل بر کسی که او ...
سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمنِ نفس هم‌خانه‌ای چه در بند پیکارِ بیگانه‌ای؟ عنان‌باز‌پیچانِ نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چو کودک ادب کن به چوب به گرزِ گران مغزِ مردم مکوب وجودِ تو شهری است پر نیک و بد تو سلطان و دستورِ دانا خرد رضا و ورع: نیکنامان حُر هوی و ...
دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده در سر نهادند و گوش دهان جای گفتار و دل جای هوش مگر باز دانی نشیب از فراز نگویی که این کوته است، آن دراز
زنان باردار ای مرد هشیار اگر وقت ولادت مار زایند از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند
اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مردِ بسیار‌دان که فردا قلم نیست بر بی‌زبان صدف‌وار گوهرشناسانِ راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فراوان‌سخن باشد آکنده‌گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش چو خواهی که گویی نفس بر نفس حلاوت نیابی ز گفتارِ کس نباید سخن گفت ناساخته نشاید بریدن نینداخته تأمّل‌کنان در خ...
شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو دف روی ریش چو چنگ، ای برادر، سر انداز پیش
به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش بر آرد یکی باد سخت عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت که چندین گل‌اندام در خاک خفت به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر که کودک رود پاک و آلو...
یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک جو ز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی گفت پروردهٔ خویش را نخواهی که باشی چنین تیره روز به دیوانگی خرمن خود مسوز گر از دست شد عمرت اندر بدی تو آنی که در خرمن آتش زدی فض...
زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف در آویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا که زشت آیدش در نظر غم آلوده یوسف به کنجی نشست به سر بر ز نفس ستمکاره دست زلیخا دو دستش ببوسید و پای که ای سست پیمان سرکش ...
یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت به شب گر ببردی بر شحنه، سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خجل که شبها به درگه برد سوز دل هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟ در عذرخواهان نبندد کریم ز یزدان دادار داور بخواه شب توبه تقصیر روز گناه کریمی که آ...
غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیج سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شبروند نصیحت نگیرند و حق نشنوند چو بر کس نیامد ز دستت ستم تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟ نیاورده عامل غش اندر میان نیندیشد از رفع دیوانیان وگر ع...
همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از هول و دهشت خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار به تنها نداند شدن طفل خرد که مشکل توان راه نادیده برد تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر برو دامن راه دانان بگیر مکن با فرو...
پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیده‌ها نترسی که بر وی فتد دیده‌ها براندیش از آن بندهٔ پر گناه که از خواجه مخفی شود چند گاه اگر بر نگردد به صدق و نیاز به زنجیر و بندش بیارند باز به کین آوری با کسی بر ستیز که از وی گزیرت بود یا گریز کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کت...
یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفتش ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان، آشتی به جنگم چرا گردن افراشتی؟ دریغ است فرمودهٔ دیو زشت که دست ملک بر تو خواهد نبشت روا داری از جهل و ناباکیت که پاکان نویسند ناپاکیت طریقی به دست آر و صلحی بجوی شفیعی برانگیز و عذری بگوی که...
از من بگوی حاجی مردم گزای را کاو پوستین خلق به آزار می‌درد حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار می‌خورد و بار می‌برد
یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی؟ بتا جور دشمن بدردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو از دوست گر عاقلی بر مگرد که دشمن نیارد نگه در تو کرد تو با دوست یکدل شو و یک سخن که خود بیخ دشمن برآید ز بن ن...
شبی خفته بودم به عزم سفر پی کاروانی گرفتم سحر که آمد یکی سهمگین باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد به ره در یکی دختر خانه بود به معجر غبار از پدر می‌زدود پدر گفتش ای نازنین چهر من که داری دل آشفتهٔ مهر من نه چندان نشیند در این دیده خاک که بازش به معجر توان کرد پاک بر این خاک چندان صبا بگذرد که هر ذره از ما به جایی ...
خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس؟ چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت میسر نبودش کز او عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی برفتند و هر کس درود آنچه کشت نماند به جز نام ن...
ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم زر خرید به در کرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد تو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین برانداختی قیامت که نیکان بر اعلا رسند ز قعر ثری بر ثریا رسند تو را خود بمان...
فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کرم برکنده بودم به زور بکندند از او باز کرمان گور در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخور...
یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست سرایی کنم پای بستش رخام درختان سقفش همه عود خام یکی حجره خاص از پی دوستان در حجره اندر سرا بوستان بفرسودم ...
قضا زنده‌ای را رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده‌ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش محقق که بر مرده ریزد گلش نه بر وی که بر خود بسوزد...
میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی رمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگاران عیش بداندیش او را درون شاد گشت به گورش پس از مدتی برگذشت شبستان گورش در اندوده دید که وقتی سرایش زر اندوده دید خرامان به بالینش آمد فراز همی گفت با خود لب از خنده با...
شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب از خنده چون پسته بود جوانی فرا رفت کای پیرمرد چه در کنج حسرت نشینی به درد؟ یکی سر برآر از گریبان غم به آرام دل با جوانان ...
جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گویی بزن قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از وی شبی قدر بود من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟ تو می‌رو که بر بادپایی سوار شکسته قدح ور ببندند چست نیاورد خواهد بهای درست کنون کاوفتا...
پسری را پدر وصیت کرد کای جوانبخت یاد گیر این پند هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند
شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز مگر دل نهادی به مردن ز پس که بر می‌نخیزی به بانگ جرس؟ مرا همچو تو خواب خوش در سر است ولیکن بیابان به پیش اندر است تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل نخیزی، دگر کی رسی در سبیل فرو کوفت طبل شتر ساروان به منزل رسید اول کاروان...
ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست که مسکین تر از من در این دشت کیست؟ جهاندیده‌ای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر بر نه‌ای که آخر بنی آدمی، خر نه‌ای
بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت؟ همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آکنده‌تر تهیدست را دل پراکنده‌تر ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجهٔ غم شود چو پنجاه سالت برون ...
فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد برو شکر کن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست؟ تو را آسمان خط به مسجد نوشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت ...
کهنسالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای بدین ماند این قامت خفته‌ام که گویی به گل در فرو رفته‌ام برو، گفت دست از جهان در گسل که پایت قیامت برآید ز گل نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب روان باز ناید به جوی اگر در جوانی زدی دست و پای در ایّام پیری بِهُش باش ...
یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکو محضری نشست از خجالت عرق کرده روی که آیا! خجل گشتم از شیخ کوی! شنید این سخن پیر روشن روان بر او بر بشورید و گفت ای جوان نیاید همی شرمت از خویشتن که حق حاضر و شرم داری ز من؟ نیاسایی از جانب هیچ کس برو جانب حق نگه دار و بس چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت ز بیگانگان است و خویش
یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من، چه جای عطاست؟ به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم نکو سیرت بی تکلف برون به از نیکنام خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن
برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیر خام چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان: «خموش!» به جای آور، ای خام، شکر خدای که چون ما نه‌ای خام بر دست و پای
شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی‌فروز سپهر از برای تو فراش وار همی‌گستراند بساط بهار اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند برق تیغ همه کارداران فرمانبر‌ند که تخم تو در خاک می‌پرورند اگر تشنه مانی‌، ز سختی مجوش که سقای ابر آبت آرد به دوش ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام تماشاگه دیده و مغز و کام عسل د...
یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی؟ بخفت برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز خود بینواتر کسی
فراموشت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفهٔ مدفون و مدهوش روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرکب ساخت بر دوش کنون پنداری ای ناچیز همت‌! که خواهد کردنت روزی فراموش‌؟
نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه‌رو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان چه دانند جیحونیان قدر آب ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را که در دجله...
شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید وشاقی پری چهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت تما...
ملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره بر هم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زمن خواست شد دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه خردمند را سر فرو شد به شرم شنیدم که می‌رفت و می‌گفت نرم اگ...
جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟ نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟ تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای که امروز سالار و سرپنجه‌ای به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن د...
نفس می‌نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم؟ ستایش خداوندِ بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف احسان اوست؟ که اوصاف مستغرق شأن اوست بدیعی که شخص آفریند ز گل روان و خرد بخشد و هوش و دل ز پشت پدر تا به پایان شیب نگر تا چه تشریف دادت ز غی...
وجودم به تنگ آمد از جور تنگی شدم در سفر روزگاری درنگی جهان زیر پی چون سکندر بریدم چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم جهان در هم افتاده چون موی زنگی چو باز آمدم کشور آسوده دیدم ز گرگان به در رفته آن تیز چنگی خط ماهرویان چو مشک تتاری سر زلف خوبان چو درع فرنگی به نام ایزد آباد و پر ناز و نعمت پلنگان...
دریغ روز جوانی و عهد برنایی نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی سر فروتنی انداخت پیریم در پیش پس از غرور جوانی و دست بالایی دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد ستیز دور فلک ساعد توانایی زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن چه دوستیست که با دوستان نمی‌پایی که اعتماد کند بر مواهب نعمت که همچو طفل ببخشی و باز بربایی به‌زارتر گسلی هر چه خوبتر بن...
گرین خیال محقق شود به بیداری که روی عزم همایون ازین طرف داری خدای را که تواند گزارد شکر و سپاس یکی منم که به مدحش کنم شکرباری ندید دشمن بی‌طالع آنچه از حق خواست که یار با سر لطف آمدست و دلداری تو یاد هر که کنی در جهان بزرگ شود مگر که دیگرش از یاد خویش بگذاری وگر مرا هنری نیست یا خطایی هست تو آن مکارم اخلاق خویش یاد آری...
بزن که قوت بازوی سلطنت داری که دست همت مردانت می‌دهد یاری جهان‌گشای و عدو بند و ملک‌بخش و ستان که در حمایت صاحبدلان بسیاری گرت به شب نبدی سر بر آستانهٔ حق کیت به روز میسر شدی جهانداری؟ به دولت تو چنان ایمنست پشت زمین که خلق در شکم مادرند پنداری به زیر سایهٔ عدل تو آسمان را نیست مجال آنکه کند بر کسی ستمکاری کف عطای تو گ...
شبی و شمعی و گوینده‌ای و زیبایی ندارم از همه عالم دگر تمنایی فرشته رشک برد بر جمال مجلس من گر التفات کند چون تو مجلس آرایی نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید اسیر قید محبت، نه چون تو عذرایی ضرورتست بلا دیدن و جفا بردن ز دست آنکه ندارد به حسن همتایی دلی نماند که در عهد او نرفت از دست سری نماند که با او نپخت سودایی قیام...
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که می‌گویند ملاحان سرودی اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی خداوندان کام و نیکبختی چرا سختی خورند از بیم سختی برو شادی کن ای یار دل افروز غم فردا نشاید خورد امروز هر که علم شد به سخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم نام نکویی چو برون شد به کوی در نتوانی که ببندی به روی گرچه ...
به خرمی و به خیر آمدی و آزادی که از صروف زمان در امان حق بادی به اتفاق همایون و طلعت میمون دری ز شادی بر روی خلق بگشادی به هر مقام که پای مبارکت برسد زمانه را نرسد دست جور و بیدادی بزرگ پیش خداوند بنده‌ای باشد که بندگان خدایش کنند آزادی بهشت گرچه پرآسایشست و ناز و نعیم جز آن متاع نیابی که خود فرستادی تو را سلامت دنیا و...
ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم در فگند پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب او مهره یک لخت نیست دو صد مهره بر یکدگر ساخته‌ست که گل مهره‌ای چون تو پ...
ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری درویشی اختیار کنی بر توانگری ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد تو نیز با گدای محلت برابری گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند نوبت به دیگری بگذاری و بگذری دنیا زنی‌ ست عشوه‌ده و دلستان ولیک با کس به سر همی نبرد عهد شوهری آهسته رو که بر سر بسیار مردم است این جرم خاک را که تو امروز بر سری آبستنی که...
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی تا کی این باد کبر و آتش خشم شرم بادت که قطرهٔ آبی کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی تو به بازی نشسته و ز چپ و راست می‌رود تیر چرخ پرتابی تا درین گله گوسفندی هست ننشیند فلک ز قصابی تو چراغی نهاده بر ره باد خانه‌ای در ممر سیلابی گر به رفعت سپهر و کیوانی ور به...
چه دعا گویمت ای سایهٔ میمون همای یارب این سایه بسی بر سر اسلام بپای جود پیدا و وجود از نظر خلق نهان نام در عالم و خود در کنف ستر خدای در سراپردهٔ عصمت به عبادت مشغول پادشاهان متوقف به در پرده‌سرای آفتاب اینهمه شمع از پی و مشعل در پیش دست بر سینه نهندش که به پروانه درآی مطلع برج سعادت فلک اختر سعد بحر دردانهٔ شاهی، صدف ...
در بهشت گشادند در جهان ناگاه خدا به چشم عنایت به خلق کرد نگاه امید بسته برآمد صباح خیر دمید به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه چو ماهروی مسافر که بامداد پگاه درآید از در امیدوار چشم به راه شمایلی که نیاید به وصف در اوهام خصایصی که نگنجد به ذکر در افواه خدایگان معظم اتابک اعظم سر ملوک زمان ناصر عبادالله شهنشهی که زمین از فروغ...
ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو واجب بر اهل مشرق و مغرب دعای تو درویش و پادشاه ندانم درین زمان الا به زیر سایهٔ همچون همای تو نوشین روان و حاتم طایی که بوده‌اند هرگز نبوده‌اند به عدل و سخای تو منشور در نواحی و مشهور در جهان آوازهٔ تعبد و خوف و رجای تو اسلام در امان و ضمان سالمتست از یمن همت و قدم پارسای تو گر آسمان ب...
چو دوستان تو را بر تو دل بیازارم چه حسن عهد بود پیش نیکمردانم بلی حقیقت دعوی دوستی آنست که دشمنان تو را بر تو دوست گردانم
به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای کنون که نوبتِ تست ای ملک به عدل گرای چه دوستی کند ایام؟ اندک اندک بخش که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟ چه مایه بر سرِ این مُلک سروران بودند چو دورِ عمر به سر شد درآمدند از پای تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای درم‌به‌جورستانانِ زربه‌زینت‌ده بنای‌خان...
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفلی باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی زان گنجهای نعمت و خرو...
گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی در همه سنگی نباشد زر و سیم بر همه عالم همی‌تابد سهیل جایی انبان میکند جایی ادیم
از من بگوی شاه رعیت نواز را منت منه که ملک خود آباد می‌کنی و ابله که تیشه بر قدم خویش می‌زند بدبخت گو ز دست که فریاد می‌کنی؟
هر دم زبان مرده همی گوید این سخن لیکن تو گوش هوش نداری که بشنوی دل در جهان مبند که دوران روزگار هر روز بر سری نهد این تاج خسروی
یاران کجاوه، غم ندارند از منقطعان کاروانی ای ماه محفه سر فرود آر تا حال پیادگان بدانی
چو بندگان کمر بسته شرط خدمت را روا بود که به کمترگناه بند کنی تو نیز بنده‌ای آخر ستیز نتوان برد خلاف امر خداوندگار چند کنی
نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا که التفات نکردند بر وی اهل معانی پیاده رفتن و ماندن به از سوار بر اسپی که ناگهت به زمین برزند چنانکه نمانی
مقابلت نکند با حجر به پیشانی مگر کسی که تهور کند به نادانی کس این خطا نپسندد که دفع دشمن خود توانی و نکنی و یا کنی و نتوانی
ای که گر هر سر موییت زبانی دارد شکر یک نعمت از انعام خدایی نکنی حق چندین کرم و رحمت و رأفت شرطست که به جای آوری و سست وفایی نکنی پادشاهیت میسر نشود روز به خلق تا به شب بر در معبود گدایی نکنی
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین چنانکه در نظری در صفت نمی‌آیی منت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین مه از فروغ تو بر آسمان نمی‌تابد چه جای ماه که خورشید لایکاد یبین خدای تا گل آدم سرشت و خلق نگاشت سلاله‌ای چو تو دیگر نیافرید از طین نه در قبیلهٔ آدم که در بهشت خدای بدین کمال نباشد ج...
نبایدت که پریشان شود قواعد ملک نگاه دار دل مردم از پریشانی چنانکه طایفه‌ای در پناه جاه تواند تو در پناه دعا و نماز ایشانی
بی‌هنر را دیدن صاحب هنر نیش بر جان می‌زند چون کژدمی هر که نامردم بود عذرش بنه گر به چشمش درنیاید مردمی راست می‌خواهی به چشم خارپشت خار پشتی خوشترست از قاقمی
سخت است پس از جاه تحکم بردن خو کرده به ناز جور مردم بردن وقتی افتاد فتنه‌ای در شام هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند روستازادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند
ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی هر چند که بالغ شدی آخر نه تو آنی شکرانهٔ زور آوری روز جوانی آنست که قدر پدر پیر بدانی
نظر کردم به چشم رای و تدبیر ندیدم بِه زِ خاموشی، خِصالی نگویم لَب ببند و دیده بَردوز ولیکن، هر مقامی را مَقالی زمانی، درسِ عِلم و بحثِ تَنزیل که باشد نَفْسِ انسان را کمالی زمانی، شعر و شطرنج و حکایت که خاطر را بُوَد دَفعِ مَلالی خدای است آن‌که ذاتِ بی‌نظیرش نگردد هرگز از حالی به حالی
تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان پری که در همه عالم به حسن موصوفست ز شرم چون تو پریزاده می‌رود پنهان به دستهای نگارین چو در حدیث آیی هزار دل ببری زینهار ازین دستان دل از جفای تو گفتم به دیگری بدهم کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان لبان لعل تو با هر که در حدیث آید به راستی که ز چشمش...
شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان اگر تو باز برآری حدیث من به دهان بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان تو آن نه‌ای که چو غایب شوی ز دل بروی تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان قرار یک نفسم بی‌تو دست می‌ندهد هم احتمال جفا به که صبر بر هجران محب صادق اگر صاحبش به تیر زند محبتش نگذارد که بر کند پی...
خرم تن آنکه نام نیکش ماند پس مرگ جاودانی اینست جزای سنت نیک ور عادت بد نهی تو دانی
جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم مگر که مرد وفادار از جهان گم شد وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران هر آن چه دیدم این نکته مختصر دیدم بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشید نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم که ای به دولت ده روز گشته مستظهر مباش غره که از تو بزرگتر د...
برگ تحویل می‌کند رمضان بار تودیع بر دل اِخْوان یارِ نادیده سیر، زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان غادَرَ الْحِبُّ صُحْبةَ الْأَحباب فارَق‌َ الْخِلُّ عِشْرَةَ الْخُلّان ماهِ فرخنده، روی برپیچید و علیک السلامُ یا رمضان الوداع ای زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قرآن مُهرِ فرمان ایزدی بر لب نفس در بند و دیو در زندان تا دگر ر...
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی گمان مبر که تفاوت کند سر مویم تعلقی است مرا با کمان ابروی او اگرچه نیست کمانی به قدر بازویم رقیب گفت برین در چه می‌کنی شب و روز؟ چه می‌کنم؟ دل گم کرده باز می‌جویم وگر نصیحت دل می‌کنم که عشق مباز سیاهی از رخ زنگی به آب می‌شو...
خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه خدایگان معظم اتابک اعظم سر ملوک زمان پادشاه روی زمین خلیفهٔ پدر و عم به اتفاق اعم زمین پارس دگر فر آسمان دارد به ماه طلعت شاه و ستارگان حشم یکی به حضرت او داغ خادمی بر روی یکی به خدمت او دست بندگی بر هم به قبلهٔ کرمش روی نیکخ...
المنةلله که نمردیم و بدیدیم دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم در رفتن و بازآمدن رایت منصور بس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم تا بار دگر دمدمهٔ کوس بشارت وآوای درای شتران باز شنیدیم چون ماه شب چارده از شرق برآمد رویی که در آن ماه چو نو می‌طلبیدیم شکر شکر عافیت از کام حلاوت امروز بگفتیم که حنظل بچشیدیم در سایهٔ ایوان سلامت...
اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند هر که در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست
بسی صورت بگردیدست عالم وزین صورت بگردد عاقبت هم عمارت با سرای دیگر انداز که دنیا را اساسی نیست محکم مثال عمر، سر بر کرده شمعیست که کوته باز می‌باشد دمادم و یا برف گدازان بر سر کوه کزو هر لحظه جزوی می‌شود کم بسا خاکا به زیر پای نادان که گر بازش کنی دستست و معصم نه چشم طامع از دنیا شود سیر نه هرگز چاه پر گردد به شبنم گل ...
تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان به فضل و منت پروردگار عالمیان همیشه صاحب این منزل مبارک را تن درست و دل شاد باد و بخت جوان دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب وزین دو درگذری کل من علیها فان ز خسروان مقدم چنین که می‌شنوم وفای عهد نکردست با کس این دوران سرای آخرت آباد کن به حسن عمل که اعتماد بقا را نشاید این بنیان بس اعتم...
إِنَّ هَوَی النَّفْسِ یَقُدُّ الْعِقال لا یَتَهَدّیٰ وَ یَعِی ما یُقال خاک من و توست که باد شَمال می‌بردش سوی یَمین و شِمال ما لَکَ فِی ‌الْخَیمةِ مُسْتَلْقیاً؟ وَ انْتَهَضَ الْقَومُ وَ شَدُّوا الرِّحال عمر به افسوس برفت آن‌چه رفت دیگرش از دست مده بر مُحال قَدْ وَعَرَ الْمَسْلَکُ یا ذَا الْفَتیٰ أَفْلَحَ مَن هَیَّأَ زَ...
شکر و فضل خدای عزوجل که امیر بزرگوار اجل شرف خاندان و دولت و ملک خانه تحویل کرد و جامه بدل دیوش از راه معرفت می‌برد ملکش بانگ زد که لاتفعل نیک‌بختان به راحت ماضی نفروشند عیش مستقبل حاصل لهو ولعب دنیا چیست؟ نام زشت و خمار و جنگ و جدل جای دیگر نعیم بار خدای چشمهٔ سلسبیل زند منبل نه تو بازآمدی که بازآورد حسن توفیقت از خطا...
توانگری نه به مال است پیش اهل کمال که مال تا لب گور است و بعد از آن اَعمال من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال محل قابل و آنگه نصیحت قائل چو گوش هوش نباشد چه سود حُسنِ مَقال؟ به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد شخص که هست صورت دیوار را همین تمثال نصیحت همه عالم چو باد در قفس است به گوش مرد...
شبی چنین در هفت آسمان به رحمت باز ز خویشتن نفسی ای پسر به حق پرداز مگر ز مدت عمر آنچه مانده دریابی که آنچه رفت به غفلت دگر نیاید باز چنان مکن که به بیچارگی فرومانی کنون که چاره به دست اندرست چاره بساز ز عمرت آنچه به بازیچه رفت و ضایع شد گرت دریغ نیامد، بقیت اندر باز چه روزهات به شب رفت در هوا و هوس شبی به روز کن آخر به...
خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز رسیده بر سر الله اکبر شیراز بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر به حق روزبهان و به حق پن...
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد صورتیست لایعقل اگر همین خور و خوابست حاصل از عمرت به هیچ کار نیاید حیات بی‌حاصل از آنکه من به تأمل درو گرفتارم هزار حیف بر آن کس که بگذرد غافل نظر برفت و دل اندر کمند شوق بماند خطا کنند سفیهان و عهده بر عاقل ندانم از چه گلست آن نگار یغمایی که خط کشیده در اوصاف نیکوان چگل ب...
End of preview. Expand in Data Studio

No dataset card yet

Downloads last month
5